X
تبلیغات
بهشت گمشده


بهشت گمشده

از دنیایم که رفتی.بهشتی میسازم در پس گمشده هایم.راه خاطراتمان را بگیر تا به ان برسی

سلام دوستای گلم به وبلاگ خودتون خوش اومدین.

اینجا یه سری از نوشته های منو و چیزایی که دوست دارم رو میخونید.

امیدوارم لذت ببرید.

تمام نوشته هام تو قسمت یادداشت های پراکنده جا خوش کردن.

خواهش میکنم که کپی نکنید مگر اینکه با ذکر منبع.

هروقت که واژه ها باهام مهربون بودن و کمکم کردن تا چیزی بنویسم آپ میکنم.

از اینکه بهم سر بزنید خوشحال میشم.

سبز باشید....

"رسپینا"

یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391| 22:2 |رسپینا| |



عاشقانه ترین عاشقانه ی دنیا ی من

تنها زمانیست که روزگار را با تو نفس میکشم

و خلاصه میشود زندگی من در میان حجم دستان تو

ممنونم که به داستان زندگیم قدم گذاشتی

رویایت را از من نگیر بهانه ی من...

"رسپینا"

تو را بی اندازه دوست دارم

تو را که به اندازه ی برف زمستان پاکی

یلدای من لحظاتیست که سرگرم آغوش توام...

"رسپینا"

+این یکی فقط برای توئه....

+میدونم به اندازه ی تو خوب نمنویسم اما حسم تو نوشتم خلاصه شده...

 

سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392| 19:41 |رسپینا| |



امروز روز توست

دقیق شده ام بر صورتت

و قصه ی تمام غصه هایت را در عمق چشانت نظاره میکنم

هنوز هم مانند تمام روزهای کودکیم محتاج نوازش و بوسه های  توام.

وقتی پای تو در میان لحظه هایم باشد کام روزگارم شیرین است

مانند شیرینی لبخندت که نثارم میکنی.

هنوز هم جز آغوش تو ، آغوش دیگری آرامم نمیکند آرام جانم

بدان هنوز هم به اندازه ی کودکی هایم آغوشت را خواهانم...

محبتت را از دنیای کوچکم نگیر که تاب نمی آورم.

"رسپینا"

+مامان جونم روزت مبارک. خیلی دوست دارم.

+دوستای گلم ممکنه تا بعد امتحانام که ۲۲ خرداد نیام. دوستون دارم. شاد باشید.

+روز مادرم به همه ی مادرا تبریک میگم...

 

 

سه شنبه دهم اردیبهشت 1392| 16:50 |رسپینا| |



فانوس نگاهت را میخواستم که روشن کند  راه فردای روزگارم را.

و دست هایت، تا نوازشگر لحظه هایم باشد.

امشب عجیب بی تابم و اشکهایم پناه امن شانه هایت را میخواهد...

آری منم و هزار آرزوی اینچنین که بعد از تو هیچگاه به آن نمیرسم.

هنوز هم گاهی در خیال دست کودکیم را در دستان مهربانت میگذارم

و قدم میزنم با تو تمام راه هایی که بی تو  قدم زدم.

و کاش... کاش این رویا ناتمام بود.

اینجا من جز سنگ سرد گور و یک پلاک یادگار دیگری از تو ندارم

و هرشب با داستان قهرمانی و ایثارت مانند تمام روزهای کودکی که

بی تاب آمدنت بودم به خواب میروم.

میدانم از ورای بهشت هوای تمام آرزوهایم را داری

برایم دعا کن ... قهرمان دنیای من.!!!

"رسپینا"

+ دوست داشتم راجع بش بنویسم. نمیدونم خوب شد یا نه...

+برای دوستم  که امروز سالگرد شهادت پدرشه...

شنبه سی و یکم فروردین 1392| 18:30 |رسپینا| |



از تو دورم و باز هم تنها میان تن های تنها قدم میزنم روزگار را

باز هم غریبه شدم با دنیا و کم دارم دست هایت را

خاطراتم را نبش قبر میکنم  و دوباره گم میشوم در تو

 شیرینی بودنت را نفس میکشم و سرمست میشوم از هوایت

برگرد و بمان در روزگارم تا هزار باره زندگی کنمت

بگذار بودنت حک شود بر روزگارم

میخواهم باران نگاهت  کویر وجودم را سیراب کند

میدانم که می آیی...

"رسپینا"

+سلام دوستای گلم امیدوارم خوب خوب باشید.

+عیدم تموم شد و دوباره باید گره بخوریم تو روزمرگیامون...

+امیدوارم حال امسالتون بهتر از سالای قبل باشه.

+واسه همتون ارزوی خوب دارم دوستای خودم.

+دعا کنید این دو ماهم بگذره و ما کارشناسیمونو بگیریمو آماده شیم واسه ارشد.

+اما الان که فک میکنم میبینم اگه من رشتم نقاشی بود حالم خیلی بهترمیشد...کاش

+اگه ازم سوالی داشتید میتونید بپرسید

جمعه شانزدهم فروردین 1392| 12:8 |رسپینا| |



تو که باشی تمام فصل های من بهار میشود...

و من با هر لبخند تو گل میکنم و در نگاهت به بار مینشینم...

تاوان نبودنت را با سردی پاییز دیروزم داده ام

نوبت بهار من  هم رسیده.و من برای بودنت به نماز ایستاده ام

هنوز هم قلبم را وجود تو به لرزه می اندازد وقتی که اینجا کنار من نفس میکشی بهار را

و من زمان را هزاران بار رعشوه میدهم برای ابدی شدن این لحظه...

تو که باشی حقیقی میشود تمام رویاگونه های دیروز من...

"رسپینا"

+دوستای گلم نوروز رو بهتون تبریک میگم. امیدوارم سالی توام با شادی و سلامتی داشته باشید

+برای منم سال تحویل دعا کنید...

+راستی اهنگ وبم خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من که عاشقشم

 

چهارشنبه سی ام اسفند 1391| 0:6 |رسپینا| |



مینویسم برای تو...

برای تو که یاد نگرفتی بد باشی.

برای تو که هیچ گاه خنده هایت را از نگاهم دریغ نکردی

و با تمام وجود نگران لحظه های منی...

مینویسم برای تو که قداستت مرا مجاب میکند به سجده کردن.

فرشته ی روزگارم... دعاهایم روشنی بخش راهت

تو تنها بخند که من هوای لبخند تورا نفس میکشم...

"رسپینا"

+نامیرا ی عزیزم میدونم تولدت ۲۶ هست اما پیشاپیش تولدت مبارک عزیزم.

+امیدوارم هرروز موفقیت های بیشتری ازت ببینم.

+عاشقتم اجی خودم.

 +دوستای گلم واسه نظر دهی برید پست پایینی. اون متنم جدیده...

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391| 17:37 |رسپینا|



اهل نور بود و دلش همچون دریا بیکران

صلابت چشمانش مرهمی بود برای ترسها و کابوسهای کودکانه اش

جوان بود اما شلاق سختی های روزگار بر صورتش خوش رقصی میکرد

آرزوهای دوری برایش داشت

میخواست به رویاگونه های نشسته در ذهنش رنگ واقعیت بزند

میخواست پدر باشد، پدری که رنگ و بوی خدا را زنده کند

راه دنیا را هموار میکرد

در حالیکه او بی خبر از دستان یخ کرده و پینه بسته مرد،رویا میدید

در خود نیرویی عظیمی برای دور کردن خستگیها داشت

عاشقانه به ثمر رسیدن آرزوهای دورش را نظاره گر بود

اما طوفان سرنوشت تاب خنده هایش را نیاورد

شکست کاخی را که دستانش برای او ساخته بود

دیگر صلابت در چشمهایش نبود

دریای دلش پر بود از لخته خون های آرزوهای بر بادش

اشک ریخت و آرزوهایی که برای او داشت را نیز کنار آرزوهای ناکام خودش دفن کرد

در حالی که می اندیشید:شاید ناجی خوبی برایش نبوده

اینروزها پدر سخت آرام است و من برای دیدن لبخندش سخت بی تاب...

"رسپینا"

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391| 17:26 |رسپینا| |



غرق پاییزم...

بعد از تو بهارم سنگینی پاییزی سخت را به دوش میکشد

صورت خاطراتم تبدار بهار دستان توست.

میترسم از برگریزان

میترسم که گم کرده باشم بهار را

دستانم را بگیر ناجی من

نمیخواهم رسپینا بمانم...

"رسپینا"

+دوستای گلم بهار داره میاد،میخواستم از همین جا از همتون تشکر کنم و دعا کنم که تک تکتون به آرزوهاتون برسید.

+خدا رو شکر میکنم به خاطر وجود دوستای خوبی که بهم داده. مجازی و غیر مجازیم نداره.

+همتونو دوست دارم . اگه تو این یه سال با حرف یا نوشته ای دلگیرتون کردم ببخشید.

+راستی وقتی من پست تداعی گر درد رو گذاشتم خیلیا فک کردن که اون پست راجع به پدر خودمه.

اما اصلا این طور نیست این یه داستان بود فقط. پدر من یه فرشتست.

سه شنبه پانزدهم اسفند 1391| 12:23 |رسپینا| |



میخواهم نقاشی کنم

در نقاشی من مادرم لبخند میزند و پدرم مهربان تر است

دست و پای عشق در نقاشی من اسیر غرور پدر و مادرم نیست

و کسی برای جدایی آنها مرا غرق ترحم نمیکند

در این دنیا ی سرد تنها اشک و حسرت و ترس از آینده را یاد گرفتم

و کمی نقاشی...

که با چاشنی خیالبافی ام،هرچند کوتاهُ روشن میشود امید بر دلم

رنگ زدن رویا ها کار هر روزم شده و من به امید حقیقی شدنش

پرسه میزنم لحظه ها را در میان امنیت پوشالی طرح های نقش بسته بر کاغذ

"رسپینا"

+امیدوارم آمار طلاق هرروز کم و کمتر شه...

+این نوشته برای دوستمه که همیشه یه غم بزرگ توی چشماش نشسته بود...

چهارشنبه دوم اسفند 1391| 19:19 |رسپینا| |



X-themes